حدیث دلدادگی

درخواست حذف این مطلب
مولا جان!

آهسته آهسته قدم بر می داری به سمت مسجد کوفه.... صدای قدم هایت در گوشم سنگینی می کند.... و مرغ هایی که شب را ن ه اند تا دست به دامان تو شوند که مبادا به مسجد بروی....!

حتی مسمار در هم امشب با تو زبان به سخن گشوده است و از شرمندگی اش می گوید که یکبار شرمنده تو و زهرا(س) شده است...او نیز امشب از تو می خواهد به مسجد نروی...!

امشب پنجره های مسجد هم ندا سر می دهند که ای علی! به مسجد نیا..! اما شوق سجده های طولانی و راز و نیاز با معبود، تو را به خلوتگاه دوست می کشاند..!

و صدای آ ین أذانت کوفه را می لرزاند....!

الله اکبر....الله اکبر

أشهدُ أنَّ لا إله إلاّ الله.....و أشهدُ أنَّ محمَّداً رَسولُ الله

و ماند برای همیشه ی تاریخ،که: أشهدُ أنَّ علیًا وَلیُّ الله...

صدای قدقامتِ تو، قامتِ تاریخ را ش ت و شمشیری بالا رفت تا فرق قرآن را بشکافد...!

فرق عد را.....فرق علم را....فرق شجاعت،کرامت،زهد،جوانمردی،سخاوت،اخلاق انسانی،فرق تمام هستی و در یک کلام فرق انسانیت را...!

و ص که در آسمان طنین افکند تا دل زینب را برای یک بار دیگر بلرزاند...

«فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبه»....به خدای کعبه که رستگار شدم...!

در حیرتم که چگونه شقی ترین شمشیر از ذوالفقار علی(ع) شرم نکرد...!

مولا جان!

حسن وحسین(ع) با چشمانی اشک بار زیر بغلهایت را گرفته بودند اما.....نزدیک خانه که رسیدی گفتی:مرا رها کنید که دخترم زینب مرا اینگونه نبیند....شاید می خواستی غم بی مادری اش تکرار نشود... اما مولا جان! نبودی در کربلا.....که زینب به جای فرق شکافته، سر بریده حسینش را دید و دستان بریده ی أبالفضل را....! جوانی پ ر شده ی علی اکبر و گلوی تشنه و تیر خورده ی علی اصغر را...! و غم انگیز تر از همه،صورت سیلی خورده ی دختری سه ساله بسان مادر را...!